تورا برای ابد دوست خواهم داشت... - تاریخ: 1403/3/16 ساعت: 15:53
دخترک زنگ زده میگه: دارم برمیگردم چی میخایی بیارم از ایران برات؟ کاش میتونستم داد بزنم بگم تورو بیاره... کاش میشد بفهمی دل تنگتم و پیغام هات میاد به گوشم میرسه ... هنووووز دلتنگتم... -پنج.خرداد. صفرسه Adblock test (Why?)
ازین که دلبر دمی به فکر ما نباشد... - تاریخ: 1403/3/4 ساعت: 13:45
اردیبهشت زیبای من چجوری داری میگذری وقتی من اونجایی که باید ، کنار اونایی که باید نیستم، قلبم اونجایی که هست نیستم!؟ پدری که اردیبهشتیه ، روز معلمی که خیلی از بچه های نداشتم الان بزرگ شدن، گل ها و شکوفه هایی که عاشقشونم ... -بیست. اردیبهشت. صفر سه Adblock test (Why?)
در آن سوی خط زمان... - تاریخ: 1403/3/4 ساعت: 13:45
هر روز از زندگیم اینجا که میگذره، روزایی که شش صبح که پامیشم میرم سرکار و از سردرد و خواب دوس دارم زمینو گاز بزنم، روزایی که حالم گاهی خوشه، یه روزایی خیلی سردمه، یه روزایی خیلی گشنمه و کسی منتظرم نیس و از غذای داغ هم خبری نیست ، روزایی که غربت یادم میاره چقد سختی کشیدم، بچگیم نوجونیم جوونیم ... آخ ...
که از تمام بودنت، نبودنَت به من رسیده... - تاریخ: 1403/3/4 ساعت: 13:45
آبجی خانوم فیلم جشن مدرسه نیکا رو برام فرستاد. نمایش میوزیکال تو نقش خروس... جوجه من تو کِی بزرگ شدی؟ من همین چند روز پیش گفتم دارم خاله میشم! فیلم اجرای نیکارو که تامسیر خوابگاه دیدم، وقتی رسیدم واستادم لب پنجره طبقه خوابگاه نگاه کردم به آسمون. پرسیدم گفتم خدایا ینی ۷سال گذشت؟واقعا ۷ساله دارم گذشته...
آسمان ابریست... - تاریخ: 1403/2/11 ساعت: 14:56
خیلی بی حال حوصله تر از این بودم که پاشم برم کلاس. ساعت شش صبح خوابم برد پاشدم آلارم گوشیو خاموش کردم و به هرچی درس و علم و عن خره لنت فرستادم خوابیدم! ساعت حدودای یک بود پاشدم. نهار که خوردم حدودای عصر لباس پوشیدم رفتم بیرون. داشت بارون میومد شرشر... رفتم کلی زیر بارون خیابونای اطراف به مقصد نمیدون...
ای درد تو درمان من ... - تاریخ: 1403/2/3 ساعت: 21:30
بچه که بودم یبار به بابام گفتم درختها چجوری یهو سبز میشن؟ گفت هیچی یهویی اتفاق نمیفته اولِ بهار حالشون خوب میشه خوشحالن جوونه میزنن بعد نازشونو که میکشی کم کم رشد میکنند بزرگ میشن، بعد گفت الان که دیگه گذشت برگها جوونه زدن درومدن سال بعد یادت نره بپایی ببینی چجوری سبز میشن. سال بعدیش یادم رفت به خود...
وقتی دلگیری و تنها غربت تمام دنیا... - تاریخ: 1403/2/3 ساعت: 21:30
پا اشدم برم از یخچال یه چیزی بخورم از گشنگی وا نرم یهو جلو همون یخچال وارفتم... دستمو گذاشتم جلوصورتم و قشنگ دلتنگی این چندماهو درومدم. کلی گریه کردم. به همه غصهها و دلتنگیا و دوری و از دست دادنا... صبح میرفتم دانشگاه پسره گودزیلای طبقهمون واستاد جلوم. اولش ترسیدم بعد با مهربونی گفت؛ ببین شاید زبونت...
دخترچه ... - تاریخ: 1403/2/3 ساعت: 21:30
.خدماتی خوابگامون یه خانم تاجیک ۵۶ ساله بود که بچگیاش به روسیه مهاجرت کرده بود و الان تاجیکی رو فقط ب واسطه خانوادش میدونست ولی نوشتن رو نه... یه روز تو اشپزخونه دیدم یه نفر داره فارسی صحبت میکنه چون میدونستم هیشکی اونجا ایرانی نیس دنبال صدا گشتم و فمیدم این خانم تاجیکه. وقتی فمید من ایرانیم همش بام...
سال جدید اینورکی - تاریخ: 1403/1/20 ساعت: 14:32
میگم خب چارشنبتون مبارک سال نوتونم پیشاپیش مبارک. بابا میگه نمیدونم چرا اصن امسال انگار عید نیست. میخندم زبونمو درمیارم میگم وا چیرا کههه... مامان میگه تو نیستی هیشکی نیس هفت سین بچینه منم حوصلم نیس... به اونم گفتم جووون خوشجل موشجلو  پاشو برا نامزدت هفت سین بچین خب... گوشیو قط کردم و یه دل سیر اشک ...
بوی یاس - تاریخ: 1403/1/20 ساعت: 14:32
داشتم دلقک بازی درمیارودم یهو گفت: ولی تو یه بویی میدی... خندم واستاد از تعجب نگاش کردم گفتم ووی چه بویی بسم الاح!  که گفت یه بوی بوی نرمی میدی... یه بوی شیرین .. بوی یاس... دلم غنجی رفت خواستم بگم یه نفر یبار بهم گفت بو پاستیل میدی بیخیال شدم گفتم: ده امتیاز گرفتی رفتی مرحله بعد، بلند بلند خندید......
عطر تو - تاریخ: 1403/1/20 ساعت: 14:32
چشمام رو هم نمیره و نمیتونم بخوابم ... تمام لباسام، اتاقم، حتی موهام بو_شو گرفته... میترسم بخوابم و پاشم تموم شده باشه... کاشکی بوها تموم نمیشدن... -دوازده.فروردین.صفرسه Adblock test (Why?)
34°- - تاریخ: 1402/11/20 ساعت: 1:43
اوایل که من اومده بودم طلوع خورشید ساعت هشت و نیم- نه صبح بود غروب ساعت سه ونیم عصر! کل روز تاریک تاریک، بدون افتاب! الان روزا داره دراز میشه و هوا بهتر! باورم نمیشه منی که تو سرما نمیتونستم بمونم تو منهای سی و چهار درجه شبو صبح کردم و الان دیگه تو سرما نشستن برام داره عادی میشه!  کاش یه چیز دیگه که...
خودم میرم عکسام ولی تو قابه... - تاریخ: 1402/11/20 ساعت: 1:43
هروز که میگذره هی به خودم دلداری میدم نترس کم نیار اینا اولشه، غربت، سختی، دوری، دلتنگی، تنهایی مامان بابا، زندگی از صفر همشون میگذره آسونیاشم میاد، سرتو بگیر بالا تو ازین بدترشو گذروندی، زندگی رنگارنگه یه وقتایی دور شدنم قشنگه بالاخره یه جایی رنگاشم می بینی. همین که دلم آروم میشه یاد حرف سارا دلمو ...
مای پرپل! - تاریخ: 1402/11/20 ساعت: 1:43
یه عکس کج و کوله برام فرستاده نوشته خودتو پیدا کن! میگم عه اون آدمکه چه خوشگله بیارش من... میگه مطمئنی دکتر میخایی بشی؟ جلو چشمه ها...! "جـ" ازم خواسته بمونم اینجا. برای همیشه! یهو اول کاری همچین چیزی خیلی شوک شد برام! نمیدونم فقط دارم سعی میکنم ببینم میتونم خودمو راضی کنم جایی بمونم که بقیه عمر از ...
xoxo - تاریخ: 1402/10/21 ساعت: 17:09
بعد دوماه جر و بحث بالاخره قبول کردم کوتاه بیا نیست و باید خودم کوتاه بیام. منم عوضش سه تا مرکز خرید چرخوندمش بگم رییس کیه در عوضش سر چیز دیگه قول داد...  ماشالا اومد رسید از راه نرسیده زد زیر قولش، بعدشم دید من گریم درومد گفت: لووس خب باشه باشه ..! عالی ترین بدقولی بود ! _ نوشتم بعدا یادم نره !  My...
سه ماه! - تاریخ: 1402/10/9 ساعت: 4:55
گیت رو که رد شدم موقع کشیدن چمدونم دستم خورد به ترازوی گیت و قشنگ روی دستم آنی کبود شد باد کرد. رفتم نشستم منتظر پرواز یهو اذان موذن زاده پخش شد... دیگه نتونستم اونقدا هم که بقول نگین عروس خاله فک میکردن محکم باشمو زدم زیر گریه انقد که کنار دستیم اومد گفت دستت خیلی درد میکنه؟؟ صدامون کردن رفتیم رد ش...
این سر دنیا تکرار واقعیت... - تاریخ: 1402/9/27 ساعت: 20:37
باورم نمیشه هفت سال پیش اینو من نوشته بودم... (نوشته هامو دارم برمیگردونم) -هیجده.آذر. صفردو
اینجا غروبه نازنین... - تاریخ: 1402/9/18 ساعت: 1:01
استادمون یه جمله نوشت و گفت بقبشو کامل کنین... گفت بگین بدون چی نمیتونید زنده بمونید... دختره کناریم گفت تو زن قویای هستی واقعا بدون چی نمیتونی زنده بمونی؟ از گفتن قویش خندم گرفت! گفتم هیچی نیس بدون اون نشه زنده موند... بعد یهو رفتم تو فکر.. زل زدم ب غروب خورشید دم پنجره...  کلا قربونش برم خدا من هر...
خوشا آنان که یاری با وفا دارند... - تاریخ: 1402/9/18 ساعت: 1:01
دیشب تو خواب میدیدم یکی اومد گفت: بس نیست اینهمه اشک ریختی؟" اینقد بی تابی نکن..." هعیییی... - دوازده آذر. صفر دو
آیم عه گوست! - تاریخ: 1402/9/7 ساعت: 7:53
هنوز دوماه نشده اومدم و بقول خودشون تنها خارجی این طبقههستم. سرجمع ۸تا دختریم ک بجز من و یکی دیگه بقیه یا نابینان یا مشکل جسمی دارن. دوتا اشپزخونه داریم یکی سمت همین بچه ها ک ۱۸تا اتاق دورتر از منه و یکی سمت راست ک ۶تا اتاق اونورتره. اوایل ب اداها و کارهاشون میخندیدم میگفتن چه خل و چلن، بعد کمکم فهم...

برچسب‌های مرتبط

درد می کند هنوز جای دوست داشتنت | درد می کند هنوز جاي دوست داشتنت | nvi bible | nvi portal | nvi llc | دختر باید موهاش بلند باشه | hkhv vs | hkhv lh | hkhv j | تویی نامهربان یا من