خرید بک لینک

دخترک زنگ زده میگه: دارم برمیگردم چی میخایی بیارم از ایران برات؟

کاش میتونستم داد بزنم بگم تورو بیاره... کاش میشد بفهمی دل تنگتم و پیغام هات میاد به گوشم میرسه ... هنووووز دلتنگتم...

-پنج.خرداد. صفرسه

برچسب: نویسنده: آرین حسین‌پور تاريخ: چهارشنبه 16 خرداد 1403 ساعت: 15:53

اردیبهشت زیبای من چجوری داری میگذری وقتی من اونجایی که باید ، کنار اونایی که باید نیستم، قلبم اونجایی که هست نیستم!؟

پدری که اردیبهشتیه ، روز معلمی که خیلی از بچه های نداشتم الان بزرگ شدن، گل ها و شکوفه هایی که عاشقشونم ...

-بیست. اردیبهشت. صفر سه

برچسب: نویسنده: آرین حسین‌پور تاريخ: جمعه 4 خرداد 1403 ساعت: 13:45

هر روز از زندگیم اینجا که میگذره، روزایی که شش صبح که پامیشم میرم سرکار و از سردرد و خواب دوس دارم زمینو گاز بزنم، روزایی که حالم گاهی خوشه، یه روزایی خیلی سردمه، یه روزایی خیلی گشنمه و کسی منتظرم نیس و از غذای داغ هم خبری نیست ، روزایی که غربت یادم میاره چقد سختی کشیدم، بچگیم نوجونیم جوونیم ... آخ آخ ازون یه تیکه حافظم که تو یه قسمت جوونیم مونده... نامرداییا رو که می بینم، تو مترو وسط یه مشت آدم بی احساس برمیگردم و به این فک میکنم که فقط برسم خونه رو تخت ولو بشم از درد کمر راحت شم، حتی روزایی که حالم خیلی خوبه فقط سرمو میبرم بالا میگم " خدایا می بینی دیگه، نه!؟  من پشتم فقط به خودت گرمه ها..."  - بیست و پنج. اردیبهشت.صفرسه ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرین حسین‌پور تاريخ: جمعه 4 خرداد 1403 ساعت: 13:45

آبجی خانوم فیلم جشن مدرسه نیکا رو برام فرستاد. نمایش میوزیکال تو نقش خروس... جوجه من تو کِی بزرگ شدی؟ من همین چند روز پیش گفتم دارم خاله میشم! فیلم اجرای نیکارو که تامسیر خوابگاه دیدم، وقتی رسیدم واستادم لب پنجره طبقه خوابگاه نگاه کردم به آسمون. پرسیدم گفتم خدایا ینی ۷سال گذشت؟واقعا ۷ساله دارم گذشتهمو شخم میزنم ببینم کجا دل کسیو شکستم و پیدا نمیکنم!؟اشکامو پاک کردم از پلهها میرفتم بالا آنتونی (همخوابگاهیم) اومد رد شه یهو چپچپ نگام کرد، سرمو انداختم پاییین دوییدم... آنتونی واستاد فقط پشت سرشو نگاه کرد... بیست.ونه اردیبهشت.صفرسه ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرین حسین‌پور تاريخ: جمعه 4 خرداد 1403 ساعت: 13:45

خیلی بی حال حوصله تر از این بودم که پاشم برم کلاس. ساعت شش صبح خوابم برد پاشدم آلارم گوشیو خاموش کردم و به هرچی درس و علم و عن خره لنت فرستادم خوابیدم! ساعت حدودای یک بود پاشدم. نهار که خوردم حدودای عصر لباس پوشیدم رفتم بیرون. داشت بارون میومد شرشر... رفتم کلی زیر بارون خیابونای اطراف به مقصد نمیدونم کجا پیاده رفتم... حتی مپ نداشتم بدونم لوکیشنم کجاس همینجوری میرفتم. یهو رسیدم به یه مترو. سوارشدم رفتم تو یه پاساژ ول چرخیدم و برگشتم رفتم نون بخرم. خانمه فورشنده فارسی یکمی بلده. یهو گفت چقد امروز به رو اومدید... گفتم وات؟! گفت بسیار زیبا شدید.. لبخند زدم گفتم امروز حتی دست به موهامم نکشیدم لباس پوشیدم اومدم اینجا چشماتون زیبا میبینه.. یهو گفت: سیرت شما تو صورت شماست لازم نیست به خودتان برسید... حس خوبی گرفتم برگشتم کلامو از سرم برداشتم و تاخونه خیس آب شدم ... - سی.فروردین.صفرسه ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرین حسین‌پور تاريخ: سه شنبه 11 ارديبهشت 1403 ساعت: 14:56

بچه که بودم یبار به بابام گفتم درختها چجوری یهو سبز میشن؟ گفت هیچی یهویی اتفاق نمیفته اولِ بهار حالشون خوب میشه خوشحالن جوونه میزنن بعد نازشونو که میکشی کم کم رشد میکنند بزرگ میشن، بعد گفت الان که دیگه گذشت برگها جوونه زدن درومدن سال بعد یادت نره بپایی ببینی چجوری سبز میشن. سال بعدیش یادم رفت به خودم اومدم گفتم عه برگها که سبز شدن از دستم دررفت رشدشونو ببینم. سال بعدش آخرای بهار یادم اومد،هی بهارها میگذشتن هی من تو زندگی غرق تر..آخرش گفتم سال بعد حتمن حواسم هست ببینمشون... سال بعدش از خود عید نشستم پای یه درخت نگاش کردن تا اوایل تابستون فمیدم یه عده درختا اول گل میدن بعد برگ بعضیاشون بر عکسن. ...یه روز بابام اومد گفت چندتا بهار گذشت بفهمی؟ فک نمیکردم اصن یادش مونده باشه. بابایی که ساده ترین چیزا یادش میرفت چجوری یادش مونده بود پنج شش سال پیش چی گفته به من.. دیروز نشسته بودم بغل میم جوون گفت برگهای درخت جلو اتاقت دارن سبز میشن.. بعد براش جریان بابام و درختارو تعریف کردم گفتم یه روزی آرزو میکردم خونم بالاترین طبقه باشه الان این بالام حس خاصی نداشته ، ه روزی آرزوم بود مثل بلبل انگلیسی حرف بزنم ب اونم رسیدم ولی اونم توش خبری نبوده، من چجوری تونستم این چندماه اینهمه دلتنگی رو دووم بیارم نمیدونم الان به آرامش رسیدم آرزوم اینه همینجا بمونم مجبور نشم برم...  دستشو اتداخت دور گردنم گفت مطمئنی!؟  -بیست و چهار. فروردین. صفرسه ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرین حسین‌پور تاريخ: دوشنبه 3 ارديبهشت 1403 ساعت: 21:30

پا اشدم برم از یخچال یه چیزی بخورم از گشنگی وا نرم یهو جلو همون یخچال وارفتم... دستمو گذاشتم جلوصورتم و قشنگ دلتنگی این چندماهو درومدم. کلی گریه کردم. به همه غصهها و دلتنگیا و دوری و از دست دادنا... صبح میرفتم دانشگاه پسره گودزیلای طبقهمون واستاد جلوم. اولش ترسیدم بعد با مهربونی گفت؛ ببین شاید زبونتو نمیفهمیم، شاید تو اتاقت وسط سی چل تا پسره از شانس فکر کنی ماها مث دخترا احساس نداریم، ولی غربت و دلتنگیتو میفهمیم... هروقت حس کردی کمکی از ما برمیاد حتمن بگو... چشمم پر شد سرمو انداختم پایین رد شدم رفتم... -بیستوچهار. فروردین. صفرسه ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرین حسین‌پور تاريخ: دوشنبه 3 ارديبهشت 1403 ساعت: 21:30

.خدماتی خوابگامون یه خانم تاجیک ۵۶ ساله بود که بچگیاش به روسیه مهاجرت کرده بود و الان تاجیکی رو فقط ب واسطه خانوادش میدونست ولی نوشتن رو نه... یه روز تو اشپزخونه دیدم یه نفر داره فارسی صحبت میکنه چون میدونستم هیشکی اونجا ایرانی نیس دنبال صدا گشتم و فمیدم این خانم تاجیکه. وقتی فمید من ایرانیم همش بامن صحبت میکرد و بگو بخند داشت. بعضی روزا موقع دانشگاه رفتن منو میدید قربون صدقهم میرفت بعضی وقتا تو راهپله و بعضی وقتا جلو درب ووردی روبروی اتاقش. یه روز صبح که بدوبدو کلاس میرفتم بعد چاق سلامتی گفت "تو نخاستی ازدواج بدستی؟" از تعجب خشکم زد گفتم جان!؟ گفت ازدواج کن دخدر! گفتم چشم. گفت "خب کِی مخاستی پسرچه بیارستی؟" ولو شدم از خنده با کلمات خودش گفتم "ولی من دخترچه مخاستی"  ذشت و مهربونیش روز ب روز بیشتر میشد. گاهی دعوتم میکرد برم اتاقش و لیوان چاییو میداد دستم بشورم برام چایی بریزه. انگار میدونست من چایی دوست دارم و قهوه کافه و این جنگولک بازیای خارجیو باهاش بیگانهم.یه روز عکس پاسپورتمو که دید با لهجه شیرینش گفت "اوخی دخدررر چقد نظیف بودستی". خندیدم به مسخره گفتم نظیفتر شدم مادر از لاغری دارم میشکنم. یهو گفت "تو باید یه مرد اَستی تورا بغل کند نازت بکشد..." یهو بلند بلند خندیدم گفتم خب شماها شوهر کردین چیشد اخه.یهو ساکت شد گفت من دیر ازدواج کردم. موقع ازدواجمم خانوادم مخالف بودن. گفتم خب همسرتون حتمن خیلی خوب بوده. پاشد همونجوری ک رو میزشو دستمال میکشید گفت یه روز گذاشت رفت.. دیگه هیشکیم ندیدش.. من موندم و یه دخدر... انگار قلبم تیر کشید چاییمو خوردم و رفتم اتاقم...  زلیخا خانم چند هفته پیش از خوابگاه ما رفت. موقع خدافظی گرفتم بغلش کنم پسره سیاهپوسته اتاق بغلادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرین حسین‌پور تاريخ: دوشنبه 3 ارديبهشت 1403 ساعت: 21:30

میگم خب چارشنبتون مبارک سال نوتونم پیشاپیش مبارک. بابا میگه نمیدونم چرا اصن امسال انگار عید نیست. میخندم زبونمو درمیارم میگم وا چیرا کههه... مامان میگه تو نیستی هیشکی نیس هفت سین بچینه منم حوصلم نیس... به اونم گفتم جووون خوشجل موشجلو  پاشو برا نامزدت هفت سین بچین خب...

گوشیو قط کردم و یه دل سیر اشک ریختم...

غمگین ترین، تنهاترین، صبوری میکنم ترین سال نوی عمرم بود...

-دوم فروردین. صفرسه

برچسب: نویسنده: آرین حسین‌پور تاريخ: دوشنبه 20 فروردين 1403 ساعت: 14:32

داشتم دلقک بازی درمیارودم یهو گفت: ولی تو یه بویی میدی...

خندم واستاد از تعجب نگاش کردم گفتم ووی چه بویی بسم الاح!  که گفت یه بوی بوی نرمی میدی... یه بوی شیرین .. بوی یاس...

دلم غنجی رفت خواستم بگم یه نفر یبار بهم گفت بو پاستیل میدی بیخیال شدم گفتم: ده امتیاز گرفتی رفتی مرحله بعد، بلند بلند خندید...

-ده. فروردین. صفرسه

برچسب: نویسنده: آرین حسین‌پور تاريخ: دوشنبه 20 فروردين 1403 ساعت: 14:32

چشمام رو هم نمیره و نمیتونم بخوابم ...

تمام لباسام، اتاقم، حتی موهام بو_شو گرفته...

میترسم بخوابم و پاشم تموم شده باشه...

کاشکی بوها تموم نمیشدن...

-دوازده.فروردین.صفرسه

برچسب: نویسنده: آرین حسین‌پور تاريخ: دوشنبه 20 فروردين 1403 ساعت: 14:32

اوایل که من اومده بودم طلوع خورشید ساعت هشت و نیم- نه صبح بود غروب ساعت سه ونیم عصر! کل روز تاریک تاریک، بدون افتاب! الان روزا داره دراز میشه و هوا بهتر! باورم نمیشه منی که تو سرما نمیتونستم بمونم تو منهای سی و چهار درجه شبو صبح کردم و الان دیگه تو سرما نشستن برام داره عادی میشه! 

کاش یه چیز دیگه که انگار این وسط تازه درست شده بود هم داره بهم میخوره، سرجاش ثابت بمونه ... 

اول. بهمن. صفردو

برچسب: نویسنده: آرین حسین‌پور تاريخ: جمعه 20 بهمن 1402 ساعت: 1:43

هروز که میگذره هی به خودم دلداری میدم نترس کم نیار اینا اولشه، غربت، سختی، دوری، دلتنگی، تنهایی مامان بابا، زندگی از صفر همشون میگذره آسونیاشم میاد، سرتو بگیر بالا تو ازین بدترشو گذروندی، زندگی رنگارنگه یه وقتایی دور شدنم قشنگه بالاخره یه جایی رنگاشم می بینی. همین که دلم آروم میشه یاد حرف سارا دلمو آتیش میزنه... "اینجا دلت خوش نبود برو شاید ته چشماتو خندون دیدیم"... راستش به همه میگم بخشیدم حتی به خودم! اما نه نمیتونم... قشنگ ترین روزای عمرم رفت... الانم غربت... متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد.توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشدبا این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد. -ده.بهمن.صفردو ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرین حسین‌پور تاريخ: جمعه 20 بهمن 1402 ساعت: 1:43

یه عکس کج و کوله برام فرستاده نوشته خودتو پیدا کن!

میگم عه اون آدمکه چه خوشگله بیارش من... میگه مطمئنی دکتر میخایی بشی؟ جلو چشمه ها...!

"جـ" ازم خواسته بمونم اینجا. برای همیشه! یهو اول کاری همچین چیزی خیلی شوک شد برام! نمیدونم فقط دارم سعی میکنم ببینم میتونم خودمو راضی کنم جایی بمونم که بقیه عمر از خواهرم دور باشم یا نه! 

-پونزده.بهمن.صفردو

برچسب: نویسنده: آرین حسین‌پور تاريخ: جمعه 20 بهمن 1402 ساعت: 1:43

بعد دوماه جر و بحث بالاخره قبول کردم کوتاه بیا نیست و باید خودم کوتاه بیام. منم عوضش سه تا مرکز خرید چرخوندمش بگم رییس کیه در عوضش سر چیز دیگه قول داد... 

ماشالا اومد رسید از راه نرسیده زد زیر قولش، بعدشم دید من گریم درومد گفت: لووس خب باشه باشه ..!

عالی ترین بدقولی بود !

_ نوشتم بعدا یادم نره ! 

My_purple

-چهارد.دی.صفردو

برچسب: نویسنده: آرین حسین‌پور تاريخ: پنجشنبه 21 دی 1402 ساعت: 17:09

صفحه بندی