نگین وسط درس میگه تیچر یه سوال! محل نمیدم باز بقیه کتابو میخونم و هی راه میرم و از پنجره بیرونُ نگاه میکنم تا شاید سر خیابون توی ماشین ببنمش... ساناز میگه وای تیچر مغزم رفت هی با تغ تغ کفشتون اینجا نرین بیایین مام استرس گرفتیم. بعد همونجور که دارم اس.ام.اس میزنم"میای؟" میگم بگو نگین. میگه تیچر اگه یکیو که خیلی دوست داشتی بعد چندین سال ببینی چیکار میکنی؟ میگم: اممم.. ایت دیپندز آن دت پرسن! فور اگزمپل مای آنکل ایز.. یهو نگین میگه خب تیچر ازوناش نع کههه... میگم خب مسلما" میپرم بغلش میکنم و یه عالمه بوسش میکنم. بعد ساناز میخنده میگه حتی اگر اسلام دست و بالت بسته باشد؟! میگم آره بابا... حرفم تموم نشده همشون دست و جیغ میزنن و تهش باز تاکید میکنن معلم به این باحالی نداشتن...
نیم ساعت بعد نشستم تو ماشین و ساکت موندم دارم فکر میکنم. فکر میکنم اینی ک الان سرم داد زده واقعا به ذهنش میرسه چقد دلم میخاد سفت بغلش کنم... !؟ اون نگام میکنه و من فکر میکنم...
برچسب:
نویسنده: آرین حسینپور