خرید بک لینک

زنگ زدم به مامان. میگم بابا عرفان اومده بود پایین دختره همخوابگاهیم کوره منو ندیده نمیشناسه ولی یهو به عرفان گفت تو و دوستت ایرانی هستین؟ عرفان گفت آره از کجا فهمیدی؟ از لهجهمون؟ دختره یهو گفت نه دوستت خیلی مهربونه زبون مارو نمیفهمهها ولی خیلی اینجا به ما کمک میکنه.... 

آخر حرفام یهو دیدم بابا بغضش گرفته و سعی میکنه بروز نده... 

یاد شبی که فرداش پرواز داشتم افتادم. ساعت یک شب یهو گفت چقد بدم نری؟

تلفنو پیچوندم و تمومش کردم... نشستم زل زدم دیوار روبروم ... فقط اشکام بود ک بیصدا میرفت...

.-چهارده.آبان.صفردو

برچسب: نویسنده: آرین حسین‌پور تاريخ: چهارشنبه 17 آبان 1402 ساعت: 22:42

صفحه بندی