خرید بک لینک
صبح که ازخواب پاشدم احساس گِزگِزی مزخرفی تو پاهام کردم. هنوز خوابالو بودم و اونقدی بیدار نبودم بفهمم کجای دنیام. یه چند لحظه بعد ک مغزم رفرش شد دیدم کمرم سنگینه و فقط انگشتامه که حس داره. انگار ساق پاهام عین یه تیکه گوشت سریع به انگشتام وصل میشد...حس کردم یه آن با یه آمپول گنده ازهمونا ک تو دندونپزشکیاسُ من تمام عمرم ازش ترسیدم یه عالمه ترس تو جوونم تزریق کردن... حس خیلی بدی داشتم... حال خیلی بدی داشتم... یهو دیشب یادم اومد... چقد گریه کرده بودم... یهو حرف سمر یادم اومد ک میگفت:نباید دوباره بهش فرصت میدادی... تیکه اندختنش به دسته گل بجا خوشحال شدنش: عه اینم جدیده؟ یادحرف کیسان افتادم: اگه ولت کنه چی؟ یاد حرف خودش افتادم: ولت کردم... یاد حرف ندا افتادم :اگه یبار دیگه اینجوری شوکه شی... یه دفعه جیغ زدم و مامارو صدا زدم... جیغ پشت سرهم...
الان که دارم اینارو مینویسم بعدکلی آمپول و سِرُم درازکشیدم تو تخت و دارم فکر میکنم به حرفای هوپ جان. شاید خانم دکتر نازم حرفش راسته و جدایی اولین درد روحی بزرگه و بعدش از دست دادن آدماس. شاید سمیرا راس میگه و خدا جای حق نشسته و انقد مظلومیتمو میبینه.شاید ویدا راس میگه اگه دوسم داشت هرگز به اینهمه دردم راضی نمیشد...
حالا دیگه حرف زدنم بی فایدس ... حالا دیگه مطمئنم ویدا راس گفته...
+مرسی برا کامنتای بامحبتتون.مرسی ک لااقل شما با معرفت ترین شدین...


برچسب: نویسنده: آرین حسین‌پور تاريخ: شنبه 17 آذر 1397 ساعت: 16:18

صفحه بندی