از ساعت نه شب رفتم تو تخت چراغارم خاموش کردم نشستم دارم عکسامونو نگاه میکنم. مامان با "چرا شام نخوردی؟" میاد تو اتاق میبینه دارم گریه میکنم میپرسه چرا گریه میکنی؟ دیگه حال ندارم برعکس همیشه اشکامو قایم کنم میگم: برای خودم... !
انگار دیگه اونم حال این روزامو میبینه و میدونه دلم چقد پره و مث همیشه نمیگه"خب عیب نداره حالا گریه نکن"، هیچی نمیپرسه و با دلخوری سرشو میندازه پایین میره..