خرید بک لینک

قبلنا اونیکی خونمون اتاقم یه پنجره داشت دلم ک خیلی میگرفت تو تاریکی شب می نشستم تو اون پنجره و پاهامم بغل میکردم و زل میزدم ب چراغی ک تا اون وسطای شهر رو میشد کامل دید. اما این روزا دلم خیلی ک بگیره میرم توی کمد اتاقم میشینم...

الان ک فک میکنم هنوز نمیدونم چی منو میبره سمت دوتا چیزی ک همیشه ازش فراری ام و مثل چی میترسم؛ بلندی و تاریکی! چی میشد مینشستم دم اون پنجره بدون حفاظ و چی میشه میرم میشینم تو کمد خالی و تاریک... حالا منم و نورموبایل و کمد تاریک و نوشته های قبلی ک میخونم و ...

برچسب: میفهمیدی,بغضی,صدامه, نویسنده: آرین حسین‌پور تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 0:52

صفحه بندی