خرید بک لینک

استاد راهنمای من تو دفترش یه اتاقی داشت که رنگ دیوار روبرویی آبی لایت بود و یه گچ بری مربعی شکلی (شبیه کادر) هم دور این رنگ رو دیوار زده بود. درست رو خط پایین این مربع چند تا پرنده سیاه که از پایین به بالا رو به پرواز بودن کشیده شده بود و زیر این نقاشی زیبا یه جمله زیباتر با رنگ سفید از لئو تولستوی محبوبم نوشته شده بود. نوشته بود: "در زندگی هر انسانی دو چیز ارزش اوج گرفتن دارد یکی قدرت اندیشیدن به عشق و دومی نوشتن ..." با اینکه از آبی متنفر بودم همیشه اما بدجور عاشق این اتاق شده بودم. حتی باوجود اینکه اولین بار سر دیر رسیدنم جلوی جمع تو همین اتاق بدجور ضایعم کرد، حتی با وجود اون میزکنفرانس بدقواره وسط اتاق، ال سی دی داغون اتاق، و یا حتی صدای سگش که هیچوقت جای خوبی برای کار ما نشد ...

اون زمون نمیدونستم چرا اینقد اون اتاقو دوس دارم. چجوری میشد با اون همه عیب و ایراد اتاق و سختی زندگیم اونجا بشه بهترین جای زندگیم. روزی که برای اجرای کنفرانسم رفتم پیشش و دیدم کل دفترو کوبیده خیلی ناراحت شدم... خودشم تعجب کرد... اما چند روز پیش وقتی وسط تولد خودمو بغلت دیدم و داشتم از عاشقیم کیف میکردم یهو رفتم تو جو اون اتاق...من عاشق پرنده های روی اون دیوار شده بودم چون استاد رو خیلی دوس داشتم.. عاشق تو وقتی اون کله پوک تو ماشین گفت یهو نفهمیدیم چیشد داکتیو کرد اینستا پاک کرد جواب تلفن نداد رفت و نیومد و ریش گذاشت تا کجا یهو از خودم خجالت کشیدم پیشت... یادم اومد چقدددد ناراحت بودم مینشستم ساکت یه گوشه اتاقم و شر شر اشک میریختم ... وقتی هی از خودم میپرسیدم چجور تونست دیگه دوسم نداشته باشه و جوابی پیدا نمیکردم گوشیو برمیداشتم ب تو مسیج میدادم و اول ناخواسته تورو اذیت میکردم بعد خودمو تو قلب خودم خورد میکردم...

من عاشق اون پرنده ها شده بودم ... عاشق ...

برچسب: نویسنده: آرین حسین‌پور تاريخ: دوشنبه 26 تير 1396 ساعت: 16:18

صفحه بندی