
میگفت" چجوری حلال کنمش آخه؟ چجوری ببخشمش واقعا؟ هشت سال از قشنگ ترین روزای زندگیمو ازم دزدید بعد خیلی خونسردانه گفت دارم ازدواج میکنم حلالم کن... تو بودی میبخشیدی؟ چجوری آخه تو بگو چجوری... " اون بلند زار میزد گریه میکرد، من کنار دستش آروم گریه... ~عنوان: از شعر فروغ فرخزاد ...
ادامه مطلب
دلم اهل شکایت نیست... +حس قمری ای رو دارم که یکی با تیرکمون دقیقا زده ب بالهاش.. نشسته لب پنجره بُغ کرده تو خودش منتظر هی بالهای بقیه رو نگاه میکنه ببینه آخرش چی میشه... ...
ادامه مطلب
بهت قول میدم سخت نیست لااقل برای تو......
ادامه مطلب
منونم ازت دوست عزیزم کامنتت بسیار چسبیید ... ...
ادامه مطلب
تو تموم این هشت نه سالی که چه خصوصی چه تو مدرسه چه تو دانشگاه درس میدادم خیلی اتفاقای بزرگ و کوچیک برام افتاد. توی تموم اتفاق ها و روزای ریز و درشت شون هیچوقت به خودم اجازه ندادم به بچه ای توهین و بی احترامی کنم یا حتی چه برسه بزنمش.... دیروز وقتی رفتم کلاس همه گفتن استاد ناراحتید هااا، وقتی برای اولین بار یکیشونو با اردنگی پرت کردم از کلاس بیرون دلم میخاست بلند بلند گریه کنم و به همه اون دخترای هیفده ساله بگم بجای اینکه همش سرتون تو کتاب کنین برین زندگی جمع کردن یاد بگیرین... دلم میخاست بگمچقد از دست دادن یه زندگی سخته و نگه داشتن تو هیچ کتابی بهشون یا...
ادامه مطلب
باز محل نمیدم میگم ماشین آوردم ممنون! میرم در پشتی دانشکده منتظر ماشین که با ماشین خودش برعکس از در ورودی میاد تو. باز سوار نمیشم. با صدای بلند یه نسخه از پایان ناممو میگیره. میترسم حتی اما زرتی جلو چشمم صفحه اولش که گفته بودم ازت تشکر کردم رو پاره میکنه تعجبمو که میبینه میگه: فک کردی دنبال توام؟ نخیر میخام ببرم مطالعه کنم :| ...
ادامه مطلب