
قبلنا اونیکی خونمون اتاقم یه پنجره داشت دلم ک خیلی میگرفت تو تاریکی شب می نشستم تو اون پنجره و پاهامم بغل میکردم و زل میزدم ب چراغی ک تا اون وسطای شهر رو میشد کامل دید. اما این روزا دلم خیلی ک بگیره میرم توی کمد اتاقم میشینم... الان ک فک میکنم هنوز نمیدونم چی منو میبره سمت دوتا چیزی ک همیشه ازش فراری ام و مثل چی میترسم؛ بلندی و تاریکی! چی میشد مینشستم دم اون پنجره بدون حفاظ و چی میشه میرم میشین...
ادامه مطلب